یه ستونی بود که ریشه داشت و به زمین ثابت شده بود ...
شروع کردی به ضربه زدن بهش با هرچی که دم دستت رسید به این هدف که شاید بتونی جابجاش کنی ، ولی اصلا" فکر نکردی که این تنها ستونی ِ که میتونستی بهش تکیه بدی و اعتماد کنی و پناه ببری ، کاری که حتی بعد اون ضربه زدناتم میکردی ...
بعد تو موندی و یه ستون تیشه خورده و ضعیف شده که حتی میترسیدی که مبادا بهش تکیه بدی و فرو بریزه ...
وحالا م که فرو ریخت ِ چون نه تاب جابجایی داشت نه تاب ضربه ها رو ، و تویی که بدون هیچ پناهی سعی میکنی حتی با بقایایی که ازش مونده یه سر پناه یا تکیه گاهی واسه خودت دست و پا کنی ...
بماند که به خاطر ارزشش به بقایاشم میشه پناه برد و اعتماد کرد ...
ولی یعنی نباید به اینجاهاش فکر میکردی ؟!
پ.ن : کلی مصداق دم دست هست که بشه بهش تعمیم داد ؛ فراوون .