تبليغاتX
Blocked - Last Exam









                                                                                                          
Last Exam

امروز یه روز متفاوت بود نمیدونم از چه جهت .
امروز همش فکر کردم ، به خیلی چیزا ، ولی افکار ناخوشایدمم حتی نتونست اعصابمو خورد کنه .
فردا آخرین امتحان دوران کارشناسیم ِو من هیچی درس نخوندم . امروز دیر از خواب پا شدم ، بعد حموم رفتم ، بعد داداشمو رسوندم اولین جلسه کلاس به قول خودش تیرکمون رایانش ، رفتم بانک ، بعد رفتم واسه دستم که این مدت امتحانا از بس که هی خوابم برده و زیر سرم مونده ، رگ هاش همه کشیده شده و باد کرده و درد میکنه ، مچ بند آتل دار خریدم  . بعد رفتم یه کتاب فروشی که تازه باز شده بود ، بالاخره یادم موندُ این کتاب قصه های من و بابامُ خریدم ، جلدش هیچ ربطی به کتابی که از بچگی تو ذهنم مونده بود نداشت . بعد چند تا کار دیگه اومدم خونه ، اولین این کتاب خوندم بعدم یه تیکه از باقی کتاب هایی که گرفته بودم ، زن پولدار ، زنان خردمند نغمه افسردگی سر نمیدهند ( فهمیدم که من اصلا" خردمند نیستم ((: )، بعدم دو سه تا کتاب داستان کوتاه . امروز همش به یاد مامان بزرگم ( مامان بابام ) بودم ، از فامیل های بابام من فقط مامان بابام ُ دوست دارم که در قید حیات نیست ، یکیم امینُ که دربارش قبلا گفته بودم ،واسه تولدش چند تا از کتابهای تن تن که دوست داشت بعلاوه یه کتاب دیگه رو گرفته بودم ، کلی نشسته بودم فکر کرده بودم و اول همشون واسش یه چیز نوشته بودم ، چند روز پیش که اومده بود گفت بیشترش خونده ، گفت از همه باحال تر ( به لحن خودش ) صفحه دوم قسمت وقتی عصبانی میشوم کتاب احساس های من ، که نوشته وقتی عصبانی میشم مثل یک کرگدن آبی فریاد میزنم ! بوده . صورتیم که از مامان بزرگم جلو چشمم میومد ، صورت سفید و گرد و پرچینش که عینک کائوچویی قهوه ای پر رنگشم به چشمش ِ و لبخند میزنه . این پاستیل فانی بیرز چهارمین پاستیلیه که دارم از صبح میخرم بعد سه تا کولاش . شیرین باور کن تنها کاری که این شب آخرین امتحان نکردم اینه که بشینم کاموا ببافم  ! D: . قبل نت اومدنم تمام آهنگ های مورد علاقمُ گوش کردم ، نصف خاطرات این چهار سالمُ مرور کردم . امروز با ایرانسل ، ده هزار تومن در عرض کمتر یه ساعت به دوستام اس ام اس دادم . امروز صحنه هایی که یادم میومد هی ، اون آقاهه که توی مطهری و کریمی  -همیشه با از این عصا ها که سه طرف داره توش وایمیسدِ آدم موقع راه رفتن ( اسمشو نمیدونم ) - کنار خیابون در حال راه رفتن ِ ، یا اون آقاهه سر چراغ قرمز سازمان آب که همیشه از خماری حین تمبک زدن چشاش بسته میشه ، یا اون آقاهه که یه بار دم چهار راه گلها دیدمش که یه فلاکس چایی دستش بود ، نمیدونم مشکلش چی بود که کمرش کاملا نود درجه خم بود جوری که سرش فاصله ش از زمین کمتر از بیست سانت بود .دیگه یاد اون زنجیر ظریف طلا سفید و زردش که من فقط اون روز گردنش دیده بودم و نگاه های متفاوتش ، دیگه یاد خاطرات یه ترمی که زاهدان خوابگاه بودم ، اولین برخوردم با مژگان که در شیشه مرباشو واسش باز کردم ! که هفته بعد میخواد بیاد اینجا ، یاد اون شب ِ کنسرت عصار که با مژگان و شیما رفته بودیم ،یاد اون شب که میخواستم بیام با سودابه ساعت پنج صبح وسط خیابون خداحافظی کردم ، یاد ۴۸ روز اولی که زاهدان بودمُ بعدش اومده بودم هی گریه میکردم . الان که باد زد بوی گل یاسی که مامانم گذاشتِ تو اتاقم اومد . یاد رفته بودیم ارگ بم بعد اون آقاهه نابینا هه جلوی ارگ با چنان سوزی " گل پونه های وحشی ِ دشت ِ امیدم ... " همراه با دف میزد میخوند که آدم با دیدن اون خرابه ها و مردم افسرده ای که میدید اشکش درمیومد .  امروز یه حرفی که یه مدت ِ روش فکر میکردم به مامان بابام زدم ، یاد اون روز افتادم که تو ماشین منتظر فروغ دم جوجه طلایی وایساده بودم ُ نمیدونستم از پشت کدوم پنجره نمای شیشه ایش دارم پاییده میشم ، یا اون روز سر جلسه امتحان که نگاه ها قفل شده بود خوب شد استاد ِ اومد به داد رسید . یاد این دعای همیشه مامانم که هیچ پدر و مادری ُ بی فرزند ، هیچ فرزندیُ بی پدر و مادر نکن ، یاد اونی که سر امتحان انقلاب که کنارم نشسته بود و باردار بود ، همه ازش میپرسیدن کی به دنیا میاد با یه ذوقی تو صورتش میگفت فردا بعدالظهر ، طفلک فردا صبحشم امتحان داشت ، با اینکه اصلا نمیشناختمش اونقدر که بیست دقیقه ای امتحان حواسم بهش بود که هر چی نمیزنه بهش بگم ، اصلا نفهمیدم خودم چی زدم . آخی امروز روزش بود . به این فکر کردم که تعداد محدودین که دوران مزخرف دانشجویی مشابه من داشته باشن ، هفت ترم تنها درس بخونن ، هفت ترم همه کلاساشونو خودشون برن، هم کلاسی دختر نداشته باشن ، تمام امتحانا با یه سری مباحث نفهمیده و یه خروار اشکال بشینن امتحان بدن ، خداییش هر چی فکر کردم دیدم من هیچ خاطر خوشایندی که بخواد یادم بمونه این هفت ترم نداشتم ، خوب شد امتحان فردام  یکی از درسای نسبتا" سبک ِ . یاد مریم که فردا دادگاه داره ، یاد بچه هام که خیلی وقت پیششون نرفتم . به این فکر میکردم که این چهار سال تمام تجربه های تلخ و شیرینم هیچ ربطی به دانشگاهم نداشت ، اینکه بعضی این تجربه ها چقدر تلخ بودن ، اینکه این چند سال چقدر به خونوادم نزدیک تر شدم  و یاد خیلی چیزای دیگه ...
و اینکه آدمای وبلاگی ( نه من ) وقتی آپ نمیکنن یعنی بیشتر از همیشه حرف واسه گفتن دارن .
حالا یکی نیست بگه چیه بابا ! از کجا میدونی آخرین امتحانت ِ و هیچ کدوم ار امتحاناتم نمیفتی وقتی هنوز یکی از نمره هاتم نگرفتی ، وقتی هنوز تا آخر تیر پنج تا تحویل پروژه داری و هنوز هیچ معلوم نیست زاهدان به چند تا از واحدات گیر بده .

بعد این همه بازم کلی حرفام رو دلم موند .


 

+